عضو شده: چهارشنبه، ۱۹ تیر ۱۳۸۷
ارسالها: 280
موقعیت: zire gonbade nili
وضعیت: حاضر نیست
آدمها، ماهيها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سينه.
اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است.
هيچكس نميتواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور ميخواهي قلبت را در سينه نگه داري؟!
alimon
ارسال شده: پنجشنبه، ۰۳ دی ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۰۲ دی ۱۳۸۸
ارسالها: 3
وضعیت: حاضر نیست
نقل:
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
حرف هایی هست برای نگفتن
و
ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که
برای نگفتن دارد
مهربانی جاده ای است که هر چه پیش می روند ؛
خطرناک تر می گردد
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد
آدمی را همواره در پی گم شده اش
ملتهبانه به هر سو می کشاند
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ؛ بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد ؛
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد
دل های بزرگ و احساسی بلند ؛ عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند
زندگی کردم
راهم را بستند .
ستایش کردم
گفتند خرافات است.
عاشق شدم
گفتند دروغ است.
خندیدم
گفتند دیوانه است .
دنیا را نگه دارید ؛ میخواهم پیاده شوم.
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم ؛
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا و...
alimon
ارسال شده: پنجشنبه، ۰۳ دی ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۰۲ دی ۱۳۸۸
ارسالها: 3
وضعیت: حاضر نیست
[عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
حرف هایی هست برای نگفتن
و
ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که
برای نگفتن دارد
مهربانی جاده ای است که هر چه پیش می روند ؛
خطرناک تر می گردد
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد
آدمی را همواره در پی گم شده اش
ملتهبانه به هر سو می کشاند
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ؛ بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد ؛
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد
دل های بزرگ و احساسی بلند ؛ عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند
زندگی کردم
راهم را بستند .
ستایش کردم
گفتند خرافات است.
عاشق شدم
گفتند دروغ است.
خندیدم
گفتند دیوانه است .
دنیا را نگه دارید ؛ میخواهم پیاده شوم.
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم ؛
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا و... [/color][/b][/quote]
malihe
ارسال شده: سه شنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۱۹ تیر ۱۳۸۷
ارسالها: 280
موقعیت: zire gonbade nili
وضعیت: حاضر نیست
دایم با خود فکر مي کنم، چگونه است که ما در اين سر دنيا، عرق مي ريزيم و وضع مان اين است و آنها در آن سر دنيا، عرق مي خورند و وضع شان آن است! ... نمي دانم، مشکل در نوع عرق است يا در نوع ريختن و خوردن
آخرین ویرایش توسط malihe در چهارشنبه، ۱۸ فروردین ۱۳۸۹; به تعداد 1 بار ویرایش شده است
malihe
ارسال شده: سه شنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۱۹ تیر ۱۳۸۷
ارسالها: 280
موقعیت: zire gonbade nili
وضعیت: حاضر نیست
خوشبختي ما در سه جمله است
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
Fotovvat
ارسال شده: شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۸
عضو شده: جمعه، ۰۷ اسفند ۱۳۸۳
ارسالها: 316
موقعیت: ایران- تهران
وضعیت: حاضر نیست
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
حرف هایی هست برای نگفتن
و
ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که
برای نگفتن دارد
مهربانی جاده ای است که هر چه پیش می روند ؛
خطرناک تر می گردد
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد
آدمی را همواره در پی گم شده اش
ملتهبانه به هر سو می کشاند
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ؛ بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد ؛
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد
دل های بزرگ و احساسی بلند ؛ عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند
زندگی کردم
راهم را بستند .
ستایش کردم
گفتند خرافات است.
عاشق شدم
گفتند دروغ است.
خندیدم
گفتند دیوانه است .
دنیا را نگه دارید ؛ میخواهم پیاده شوم.
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم ؛
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا و...
مهناز
ارسال شده: یكشنبه، ۱۲ مهر ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۱۹ دی ۱۳۸۶
ارسالها: 616
وضعیت: حاضر نیست
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است .
يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چيز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى با شى ؟
اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد
دکتر شریعتی
malihe
ارسال شده: جمعه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
عضو شده: چهارشنبه، ۱۹ تیر ۱۳۸۷
ارسالها: 280
موقعیت: zire gonbade nili
وضعیت: حاضر نیست
آنها فقط از «فهمیدن» تو می ترسند. از «تن» تو ـ هر چقدر هم که قوی باشد ـ ترسی ندارند، از گاو که گندهتر نمیشوی، میدوشندت، از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند، از اسب که دوندهتر نمیشوی، سوارت میشوند، آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند.